خوشبختی نکبت بار

گدی من، زیباترین گدی دنیا بود. موهای قشنگی داشت، چشمان قشنگی داشت، دهان قشنگی داشت، دست‌وپای قشنگی داشت.قدبلندتر از گدی هایی همه دوستانم بود. وقتی با او به پارک نزدیک خانه یی ما که محل بازی با دوستانم بود، می‌رفتم همه با حسرت به او نگاه می‌کردند، گدی های دیگر

مرگ برای همه

مرگ برای همه ( داستان دوم – کلمات از ما نمی‌ترسند) عبور از سرک حادثه‌ساز بود. صدای برک موترها و سروصدای رانندگان که هیچ، حس کردم موتر قهوه‌ی رنگی کمرم را دو نصف کرد و رد شد. صدای پشت سرم جیغ کشید «مگر کوری؟!» آن‌سوی جاده که رسیدم نور تندی به چشمانم

نامه های بی آدرس…

هیچ‌کس درما یک‌باره نمی‌میرد وکامل و تمام زندگی نمی‌کند، شاید فقط تکه‌هایی از دیگران در خاطرات خوب و بد ما زنده می‌ماند و تکه‌هایی هم به‌مرورزمان خاموش می‌شوند، کرخت می‌شوند، فراموش می‌شوند و سرانجام می‌میرند. من آدم‌هایی را در خودم می‌شناسم که سال‌هاست مرده‌اند و هیچ جسدی خاک شده یا

حس شش و نیم لعنتی …

نمی‌شناسی‌اش، به سمتش می روی، لبخند می زنی، دست می دهی، چه هوای آفتابی و روشنی.... حس کودکانه یی ترا به او نزدیک می‌کند. حسی شبیه ی باورشگفت انگیز یک دختربچه کنجکاو، حس می‌کنی بوی کلمه می دهد، بوی شعر، بوی سخن. چرخ می‌زند، برمی‌گردد ... نگاهت می‌کند. چیزی در او

ریگتا

از درِ پشتی کافه که داخل می‌شدی به دهلیز طولانی می‌رسیدی که دو طرفش اتاق‌های بسیاری رودررو و کنار هم صف‌کشیده بودند. اتاق‌های با دروازه‌های رنگارنگ و متفاوت، روی هر دروازه چند تابلوی رنگی نصب‌شده بود. تابلوهایی که همه درها را شبیه ی دکان‌های عطاری مزدحم می‌ساختند به‌جز از اتاق