حس شش و نیم لعنتی …

نمی‌شناسی‌اش، به سمتش می روی، لبخند می زنی، دست می دهی، چه هوای آفتابی و روشنی…. حس کودکانه یی ترا به او نزدیک می‌کند. حسی شبیه ی باورشگفت انگیز یک دختربچه کنجکاو، حس می‌کنی بوی کلمه می دهد، بوی شعر، ادامه مطلب حس شش و نیم لعنتی …

ریگتا

از درِ پشتی کافه که داخل می‌شدی به دهلیز طولانی می‌رسیدی که دو طرفش اتاق‌های بسیاری رودررو و کنار هم صف‌کشیده بودند. اتاق‌های با دروازه‌های رنگارنگ و متفاوت، روی هر دروازه چند تابلوی رنگی نصب‌شده بود. تابلوهایی که همه درها ادامه مطلب ریگتا